امسال امیدوارم سالی باشد که بتوانیم از لحظه لحظه اش بهره ببریم.. واقعیت اش را بخواهید من هم معتقدم بزرگترین سرمایه انسان عمر است.. عمری که نمی دانیم جقدر دیگر طول می کشد.. سرمایه ای که هر لحظه ممکن است به انتها برسد.. از خدا می خواهم برای خودم و همه دوستانم که به ما توفیق بدهد بتوانیم قدرش را بدانیم..
تقدیر تقویم انسان های عادی است و تغییر تدبیر انسان های عالی ..سال نو با تغییرات عالی مبارک باشد..
لینک شرکت در نظرسنجی آی فیلم
منم تصمیم گرفتم برم و ثابت کنم خرم اما نه اونقدر که نفهم ام دور و برم چی می گذره..صبح خنده ام گرفته بود.. به پیامک دیشب.. یعنی سازنده اون پیامک خیلی از این حضور و شور و حرارت عصبانی بوده فحش داده.. خب منم رفتم که عصبانی ترش کنم..
می دونم که بعضی جناح های سیاسی تلاش می کنند تا مشارکت ما رو توی مسائل اجتمایی کم کنند تا سرنوشت مون رو بسپاریم دست یه عده که توسط یه عده مردم ساده دل انتخاب می شن.. بهتر بگم امید دارن مردم شهرها شرکت نکنند تا تصمیمات را مردم روستاها بگیرند برامون.. کسایی که با وعده سهام عدالت و پول یارانه رای می دن نه با مصالح دراز مدت ترشون.. من رفتم که ثابت کنم با جان و دل طرفدار انقلاب و نظام هستم..با همه مشکلاتش.. با همه گرانی هاش و با تمام مشقاتی که بخاطرش تحمل می کنم.. ناراضی ام از دولت از ارشاد از تلویزیون از خیلی ها.. اما نارضایتی من مربوط به مجریان قانون گریز است.. ربطی به اصل و اساس این نظام ندارد.. اگه این خریته من که خیلی خرم...
اینم لینک اش:
این شاید دومین مطلب سیاسی است که این روزها می نویسم اما من آدم سیاسی نیستم آدم سیاسی دنبال حمایت از جناح خاصی است یا به گروه و دسته خاصی تعلق دارد لطفا دغدغه های من را به حساب حمایت یا حمله به گروه یا جناح خاصی تلقی نکنید هیچوقت از هیچ جناحی حمایت نکرده ام و فکر نمی کنم روزی این کار را بکنم:
اگر گرامیداشت دهه فجر بجای اجرای نمادین ورود امام و عکس گرفتن بسیار بی سلیقه وزرا با عکس و ماکت باشد یادآوری و مرور و تدبر در گذشته باشد خیلی بهتر است
خانم دباغ یکی از مبارزین دوران انقلاب است خواندن خاطره ای از ایشان بسیار بسیار تامل بر انگیز است خصوصا این روزها:
خانم دباغ در فرانسه و در بیت امام خمینی یکی از خادمان ایشان بودند.. برای تهیه گوشت مرغ حلال در پاریس به مضیقه می افتند می روند و به طریقی مرغ زنده تهیه می کنند و شخصا در خانه ذبح می کنند امام وقتی مطلع می شوند ایشان را صدا می کنند و چند تذکر مهم می دهند اول اینکه این کار برای زن ها خوب نیست چون موجب قصاوت می شود.. و با لطافت زنانه سازگار نیست و دوم اینکه می گویند شما قانون این کشور را زیر پا گذاشته اید.. چون آنها در کارخانه و شرایط خاصی مرغ را ذبح می کنند.. خانم دباغ دچار عذاب وجدان می شوند و امام می گویند بروید از شهردار اینجا عذرخواهی کنید!
عذر خواهی در شرایطی که می توانستند علیه امام تبلیغات راه بیاندازند خیلی عبرت آموز است.. امام می فهماند که هیچ مصلحتی بالاتر از رضایت خدواند نیست..و این تفکر امام بود که دوست و دشمن را به زانو در آورد... تو خود حدیث مفصل بخوان...
این روزا برای نوشتن سریالی مشغول مطالعه شرایط اجتمایی سیاسی دوران قبل از انقلابم.. جایی در مورد اصلاحات ارضی خوندم: "شاه که از مردم شهرها مایوس شده بود قصد داشت میان مردم روستاها طرفدارایی برای خودش دست و پا کنه.. زمین ها رو از خوانین گرفت و داد به مردم روستاها.." این رفتار سیاسی متاسفانه داره تکرار می شه و شده.. یعنی با هدفمندی یارانه ها یا توزیع سهام عدالت اونم دم انتخابات- خصوصا سری قبل- قضیه بدجور بوی تعفن می ده..
اصلاحات ارضی خیلی هم کار بدی نبود زمین ها رو از دست خان ها در آوردن و دادن به کشاورزها.. شعارشون هم شعار بدی نبود.. عدالت اجتمایی اما نیت خیرخواهانه وقتی نباشه کار عقیم می شه و تبدیل می شه به یک حرکتی که تاثیر عکس می ذاره یعنی کشاورزی مضمحل شد.. کشاورزایی که بذر و سم و کود برای کاشت و داشت نداشتن..با اون تکه های کوچیک زمین چی کار می تونستند بکنند؟!
نکنه با این هدفمندی یارانه ها و چندرغازی که می پردازن به مردم روستاها عملا اونا رو از تلاش و خلاقیت بندازن و تبدیل بشن به یه عده بازنشسته!! حالا گیریم که جناحی خاص بتونه طرفدارایی توی روستاها برای خودش دست و پا کنه.. واقعا عوام فریبی رفتاری بود که مورد نکوهش انقلاب بود و حالا نباید ابزاری بشه برای تصاحب قدرت.. من احساس خوبی ندارم..
همیشه از سیاست و اظهار نظر در مورد مسائل سیاسی فرار کردم حالا هم نمی خوام طرفداری از یه جناح یا مخالفت با دیگری بکنم برام فرقی نمی کنه کی.. هر کی باشه داره ضربه به ریشه ای انقلاب می زنه.. برای همین سکوت را جایز ندانستم..
"افسوس بر ما که از جنس دیگری هستیم"
نمی دانم نام گیاه ول را شنیده اید؟ سروی کوهستانی و خودرو است.. در مناطق سخت رشد می کند.. چوب محکم و مقاومی دارد.. در نگاه اول هیچ جلب توجه نمی کند.. همیشه سبز است.. آب و مراقبت زیادی نمی خواهد سهمش همان است که از آسمان می رسد.. و آنچه موجب شهرت این درخت شده این است که وقتی به رشد کافی رسید خودبخود آتش می گیرد.. بعضی ها وقتی به کمال می رسند نیاز به دست اجل هم ندارند.. خودشان می سوزند تا گرمایی بدهند و نوری بیفروزند..شاید هم نه به این خاطر.. بلکه می روند چون عرصه زمین برایشان تنگ می شود.. طاقت خاک چسبند زمین را ندارند..شهید مصطفی را اگر به شهادت هم نمی رساندند می رفت..و ما موجودات ریشه دوانده در خاک.. فقط زمانی ول را می بینیم که در حال سوختن است..افسوس بر ما که از جنس دیگری هستیم.. آنها که جمع شان جمع است..
علاقمندان لطفا نمونه ای از کار و رزومه خود را به این ایمیل ارسال فرمایند..
از دوستانی که علاقمندی خود را برای شرکت در کارگاه مجازی فیلمنامه نویسی اعلام کرده اند تشکر می کنم قبل از شروع کار مشترک باید زبان مشترکی پیدا کرد لذا ابتدا لازم است سطح اطلاعات خود را در زمینه فیلمنامه به یکدیگر نزدیک کنیم فعلا می توان با مطالعه کتاب های ذیل شروع کرد علاقمندان کتاب ها را تهیه کرده با دقت بخوانند و فیش برداری کنند..
1) داستان رابرت مک کی
2) شناخت عوامل نمایش ابراهیم مکی
3) راهنمای فیلمنامه نویس سید فیلد
4) فن سناریو نویسی یوجین ویل
5) راهنمای نگارش گفتگو ویلیام نوبل
6) خلق شخصیت های ماندگار لیندا سیگر
اینقدر به نوشتن وابسته شدم که وقتی می نویسم بهتر می تونم رشته افکارم رو بچسبم برای همین گاهی که یه مطلبی بدجور افتاده به سرم ترجیح می دم که همزمان با فکر کردن بنویسم اش چند روزه بدجور فکرم مشغوله.. راستش یه هارد به دستم رسید پر از فیلم های جور واجور رندمی دیدمشون.. همه چیز توش بود.. از مستند تشریح انسان تا کلیپ و موسیقی و شاهکارهای سینمایی که همه البته محصول فرهنگ غرب بود.. دیدن اونا فقط این فکر رو انداخته به جونم که ما چطور می تونیم در برابر این فرهنگ که دعوت به لذت و خوشگذرانی می کنه رقابت بلکه مقاومت کنیم..
فکر می کنم فقر مضمون و تکنیک نگارش همچنان در سینما و تلویزیون جدی ترین اشکاله.. چند تا طرح دارم برای نگارش و به کمک دیگران نیازمندم ضمنا در نظر دارم در فضای مجازی یک کارگاه فیلمنامه نویسی راه اندازی کنم.. از علاقمندا دعوت می کنم در صورت تمایل ضمن بیان خلاصه ای از فعالیت هاشون نمونه ای از کار نگارش خود را به ایمیل کارگاه مجاری فیلمنامه ارسال کنند kfmajazy@yahoo.com
شکنجه گر شکنجه گرانش
چند روز پیش بالاخره کتاب خاطرات عرت شاهی را گیر آوردم و با ولع تمام خواندم.. تصمیم داشتم برای نگارش فیلمنامه ای از آن کمک بگیرم و کمی بیشتر از اوضاع و احوال آن موقع بدانم.. کتاب بسیار خوبی بود و لحظه به لحظه که جلو می رفتم بر شگفتی ام افزوده می شد.. انگار لحظه به لحظه می دیدم که انسانی را اسیر می کنند می سوزانند خورد می کنند.. شلاق می زنند مصلوب می کنند و در تمام این مدت این او است که با جسارت مقاومت و هوش و ایمان خود آنهارا دست می اندازد آزار می دهد من پیشانی عرق کرده چشمان بر افروخته و سگرمه های در هم شان را می دیدم که بالاخره شلاق را زمین می اندازد و نفس زنان از این همه آزاری که از دست عزت کشیده اند زجر می کشند.. دلم به حال انسان های بی عقلی سوخت که فقط به انگیزه پول و مقام اینقدر شکنجه را تحمل کرده اند تا انسانی را به کمال برسانند دست مریزاد دلم می خواهد بر جسم زجر کشیده این مرد بوسه بزنم..از خودم خجالت کشیدم به جهت کم کاریم و در عجبم که مردانی چنین اکنون کجا هستند.. که اینطور در کشورمان قحط الرجال شده است....
شب و روز می گذرد و فاصله ما تا گورهای نکنده نزدیک و نزدیکتر می شود.. امید زیادی برای کار خوب ندارم.. مدیریت فرهنگی کشور هر لحظه به تاریکی بیشتری فرو می رود.. استثنای کمی دارد! منظور سیاسی ندارم..لطفا به کسی برنخورد.. برای فیلمنامه هانیه هم جواب رد شنیدم بعد از ۸سال که از نگارش اش می گذرد.. در عوض اشتهای سیری ناپذیری برای فیلم های عامه پسند در مدیران دیده می شود شاید چون می خواهند در آخرین لحظات خود مردم را از خودشان راضی کنند.. چی بگم.. هانیه کم کم به دختر ترشیده ای تبدیل می شود که کم کم خواستگاری ندارد! در مقام حرف با آدم های مخلص و کوشایی روبرویی اما در عمل با آدم هایی نالایق و کارنابلد.. بگذریم.. فعلا مشغول نگارش فیلمنامه مستند حدیث سرو هستم.. امیدوارم مستند خوبی شود اما قول نمی دهم بیننده زیادی داشته باشد.. این روزها بیننده سخت باور می کند که در میان جمعیت روحانیان چنین آدم های شریفی هم بوده اند و هستند.. دلم می خواهد بیننده ها بیشتر طلاب دینی باشند و آخوندهایی که درس و مشق را بوسیده اند و پرداخته اند به کار دنیا.. من همان به که کمتر حرف بزنم و سرم در آخور خودم باشد..
امروز دلم می خواد با صدای بلند فکر کنم.. بهتر بگم با نوشتن فکر کنم اینطوری شاید فکرم کمتر اینور و اونور بده.. دارم به چیزای دور و برم فکر می کنم.. به کتاب ها... به موسیقی سی دی و کارهای ناتمام ام.. باید در این لحظه بخصوص چی کار کنم؟ بنویسم؟ چی بنویسم؟ توی کامپیوترم پر فایل و طرح و قصه است.. به خودم می گم انگاری هم که تمرکز کردی چند ماهی روی یه طرح و نوشتی که چی؟ تو چه ذهن فرهیخته ای داری که بتونی یه چیز ماندگار بگذاری.. تازه یه چیز ماندگار نوشتی ماندگاریش چه سودی برای تو داره؟ فرض کن تعدادی رو سرگرم کنه.. اونم برای چند دقیقه یا چند ساعت.. نفع تو چیه؟ پول؟ که چی کارش کنی؟ این می شه که خیلی از طرح هام رو باید بی خیال بشم.. بعد می گم بشینم از میون کتاب هام چند تایی رو انتخاب کنم و بخونم.. اونقدر وقتم رو کم می بینم که عملا نمی تونم انتخاب کنم.. می خوام موسیقی گوش کنم.. موسیقی فیلم.. کلاسیک.. اما اونقدر روی روح و روانم اثر می گذاره که نمی تونم در غیر موارد آموزشی وقتم رو صرف اش کنم.. دارم به سال های صرف شده عمرم فکر می کنم.. به این 42 سالی که گذشت.. و به دستاوردم.. دارم به این فکر می کنم که نامه اعمالم رو کدوم دستم می دن.. عمیق تر که می شم می گم کدوم نامه اعمال؟ کدوم قیامت..؟ نمی تونم مجسم اش کنم.. تو باورم نمی گنجه و نمی تونم انکارش کنم.. و خوب که فکر می کنم اول باید تکلیف ام رو با این ذهن بیمارم روشن کنم.. اگه آخرتی نباشه خیلی به خودخون سخت می گیریم.. و اگه وجود داشته باشه خیلی غافلیم.. آره این موضوعیه که باید روش تمرکز کنم.. یقین.. باید مطمئن بشم.. دوباره تمام استدلال های دوران مدرسه ام رو میذارم وسط.. بعد تجربیات زندگیم رو.. نمی تونم باور کنم که خدایی نیست.. نمی تونم معاد رو انکار کنم.. و این خدا اونقدر برام با عظمته که نمی تونم درک اش کنم.. حالا دیگه دارم عاجز می شم.. مفهوم ابد و ازل برام نامانوسه.. نمی فهم ام.. نمی تونم بفهم ام خدا چطور از اول بوده و تا آخر هست.. من نمی فهم ام مثل مورچه ای که بخوای فرضیه نسبیت انیشتین رو براش ثابت کنی.. "من نمی فهم ام" انگار بخوای برای یه انسان اولیه طرز کار تلویزیون رو نشون بدی.. خب در نفهمی ما که شکی نیست.. اما حالا تکلیف چیه؟ باید به اخبار غیب ایمان بیاریم.. ؟ باید باور کنیم که قرآن فرستاده خداست.. خدایی که به اون بزرگی می شناسیم برای ما یه دستورالعمل فرستاده می دونسته که عقل ناقص مون به جایی نمی رسه.. قرآن.. و اگه باور داشته باشیم به قرآن و بتونیم رشته ارتباط مون رو به اون منشا ازلی و ابدی وصل کنیم.. چی می شه.. حالا دارم فکر می کنم که چی کار کنم؟ چطور می تونم خودم رو قانع کنم برم در مورد یه موضوع پیش پا افتاده فیلم بسازم سرمایه عمرم رو به چند تومن چند میلیون.. بفروشم.. بدترین مرگ برای من اینه که وسط یه کار اینجوری بمیرم.. خدا به دور کنه.. دلم می خواد وقتی شماره عمرم صفر می شه قبل از اینکه از اینور برم .. اونور رو دیده باشم.. یادم به مردن قبل از مرداندن..می افته.. موتو قبل از تموتو.. و حالا باید حساب کار دستم اومده باشه.. اما نیومده می دونم سرم رو بچرخونم اونطرف.. تمام اشیاء با تمام رنگ و لعابشون به سمتم هجوم میارن و انقدر ظرفیت محدودم رو پر می کنند که مجالی برای گریز نمی ذارن...
این مشکل شایعی است شاید برای همین ناگهان عده ای سر یک مسئله کوچک جنگ بزرگی می کنند.. خیلی ها گاهی جایی هستند تا به چیزی اعتراض کنند اما در واقع معترض به چیزهای دیگری هستند.. بگذریم.. بگذریم..
1-1) روز ، خارجی ، پارک و خیابان و
این صحنه با صحنه چاپ عکس محسن تلفیق می شود.. در عمل این صحنه قبل از تیتراژ قسمت اول قرار می گیرد:
مجید در داخل پارک جنگی در حال دویدن است.. چهره مجید به خاطر زوایای ضد نور هنوز خوب دیده نشده است.. مجید می دود انگار یک کابوس است.. معلوم نیست که در عکاسی هنگام چاپ عکس محسن به فکر دویدن است یا هنگام دویدن به فکر محسن.. نوع نورپردازی صحنه عکاسی و تاش های آگراند و دیتیل های آنجا با این سکانس هماهنگی خاصی دارد.. مثلا دست مجید کلید آگراند را می زند و چشم مجید باز می شود می نشیند و دوربین عقب می کشد.. او در فضای جنگلی است.. تصاویر اور و آندر.. کنتراست شدید..
باز به تاریکخانه بر می گردیم..و تشت آب.. تصویر مجید داخل گودال های کوچک آب در حال دویدن.. دوربین او را تعقب می کند تصویر ضد نور او.. در فضاهای مختلف.. صدای نفس های او اغراق شده.. صداهای پا.. سرانجام می ایستد توان خود را برای دویدن از دست داده است..به زانو می افتد.. به شدت نفس نفس می زند.. چند دیتیل خیلی درشت از چشم ها.. دهان و صورت عرق کرده او.. این نماها با تصاویر محسن تلفیق می شود دوربین از کلوز مجید خسته در جنگل دور و دورتر می شود..
محمد افسری غنیمت بزرگ من از سریال ار مغان تاریکی بود.. یه روز که خیلی از دستم خسته شده بود گفت "تا من باشم که دیگه از توی وبلاگ آدم ها رو نشناسم.." منم گفتم" اگه این وبلاگ فقط همین یه خاصیت رو داشته که با من کار کنی برام بسه.."
چند عکس از ارمغان تاریکی توی وبلاگ گذاشتم برای دیدن اش ادامه مطلب رو کلیک کنید
همیشه خصلت های بشری تحت تاثیرم قرار داده.. خودخواهی.. حسادت.. شجاعت ایثار و استیصال یک اراده قوی.. دیگه می خوام ارمغان رو فراموش کنم.. می ترسیم درجا بزنم.. همیشه برای خودم یه مسیر دشوار رو انتخاب می کنم.. باید کار بعدیم بهتر باشه.. اما می ترسم نتونم.. لا اقل از نظر مضمون.. چطور می تونم مضمونی بالاتر از عشق پیدا کنم؟